اسکاتوش
وقتي كه اين كشتي ندارد نا خدايي -- بي بادبان با بادبان فرقي ندارد
پس از عملیات صبح و صبحانه و رخت بر تن کردن، در حال طی کردن راه روزانه ی خود به سمت دانشگاه بودم. با دیدن اتوبوس در آن سمت میدان، عزم خود را جزم کردم تا امروز هم که شده به اتوبوس برسم و با آن به دانشگاه سفر کنم! با رسیدن به جلوی درب اتوبوس، با شوق زیادی برای یافتن جایی مناسب وارد این وسیله نقلیه ی عمومی شدم! بعد از یک دید کلی جایی را برگزیده و نشستم.چند دقیقه ای بعد خانمی با سر و وضع نه چندان مناسب وارد شده و در کنار بنده جلوس فرمودند. از اینجا بود که همسفر خود را یافتم... این یافتن همانا و نوشته های روی پیشانی من همانا... اصولا تحمل افراد غریبه بسیار برای من دشوار بوده و حتی شاید منجر به ضرب و شتم نیز بشود! بعله! در نتیجه تصمیم گرفتم یار گرانقدر خود (هندزفری) را برداشته و با آن به موزیکی گوش فرا دهم تا از سخنان دلنشین همسفر گرامی در امان بمانم! در حین راه متوجه شدم یار گرانقدر از زیر مقنعه مان معلق شده! نگو همسفر تصمیم گرفته با من حرف بزند اما چون من چیزی نمی شنیدم که جواب وی را بدهم، از دستم عصبانی شده و هندزفری را از جایش در آورده...من مانده بودم و هندزفری معلق و چهره ی عصبانی همسفر. از آن ثانیه به بعد تصمیم گرفتم به سخنان او گوش دهم و یک دقیقه در میان سری تکان دهم تا این ماجرا ختم به خیر شود و بنده به درس و مکتب خود برسم. شروع کرد به تعریف کردن از زمان نامزدی تا مریضی تنها پسرش و اینکه چقدر پسر زیبایی دارد و تصمیم دارد وقتی فرزندش بزرگ شد یک زن زیبااااا و خوش بر و رو(!) برایش جور کند و این مدل ماجرا ها.... این داستان تا آن جایی ادامه داشت که همسفر حتی مقصد خود را فراموش کرد و با من و یارم تا دانشگاه آمدو مجبور شد تا راهی که اضافه آمده را با تاکسی برگردد. نمی دانم...احیانا روی پیشانی ام چیزی نوشته شده؟! گرفتار شدیم به خدا! ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... ماه و دادن به شب های تار... ای بارون...! ولی اولین جلسه کلاس نماد شناسی ، از اول تا آخر کلاس ، همواره می خواستم از استاد بپرسم باید برای این درس دفتر چند برگ بخریم؟؟؟!!!! نمی دانم ۴ سال داشت یا ۵ سال.فقط این را می دانم که به مدرسه نمی رفت.ذوق و شوقش این بود که محرم شود تا به همراه خانواده ی خود به اساس برود.در ایام محرم ، مادرش چادر مشکی بر سرش می کرد، سربند یا حسین قرمز رنگ بر پیشانی اش می بست و چکمه هایش را به پایش می کرد تا بتواند در زمین گل آلود آن جا ، به دنبال تنها دسته ی کوچک روستا راه برود.( یا شاید هم بدود) آن روز ها، هر سال محرم که می شد، عکاسی اهل پایتخت به همراه همسرش به روستا می آمد تا از صحنه های عاشورایی روستایی در مازندران عکس بگیرد.هر سال، برنامه این بود که در روز عاشورا، دسته از مسجد روستا به سمت آرامگاه حرکت می کرد و در راه از کنار باغ عموی او می گذشت.اینطور بود که او می توانست در باغ، به تماشای دسته بپردازد و تنها مشکلش این بود که در گل و لای باغ گیر می کرد و نمی توانست خود را نجات دهد و پناه به گریه می برد تا یکی بیاید و در راه خدا دست کمکی دراز کند. وقتی آن سال، طبق معمول در گل گیر کرده بود و نزدیک بود بغضش بترکد، آن عکاس از او عکسی گرفت.می توانم تصور کنم چگونه عکسی از آب در آمد؛"دخترکی چادر به سر ، با سربند قرمز یا حسین ، در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود و با چکمه های مشکی اش در باغ گیر کرده بود." آقای عکاس تهرانی! من آن دخترک هستم.عکسم را می خواهم! آن قبلاً ها، البته نه خیلی قبل ولی قبلاً، یادم می آید من و دختر عمویم هروقت خواسته ای قلبی داشتیم، دستان هم را می گرفتیم،چشمانمان را می بستیم و از ته اعماق قلبمان آن چیز را آرزو می کردیم.دلم برای ته اعماق قلبم تنگ شده است... تو از این برف فرو آمده دلگیر مشو تو از این وادی سرمازده نومید مباش دی زمانی دارد و زمستان اجلش نزدیک است... -------------------------------------------------- پ.ن:دی نشده... ولی هوا خیلی سرد شده...زیاد! شنبه، ۳ مهر ۱۳۸۹: سالن شلوغ بود.تعداد زیادی خواهر و برادر (!) برای ثبت نام کار دانی به کار شناسی آمده بودند.در یکی از این محفل های گرم فرم پر کنی، فرصت را غنیمت شمرده و یک صندلی تک زدم و در گوشه ای از آن سالن پر سر و صدا نشستم.کلاس ساعت اولم تمام شده بود و منتظر بودم تا سر آن آقا در قسمت آموزش خلوت شود تا حضور یا عدم حضور استاد بعدی ام را بپرسم. گفتم استاد...بله ما اینجا دیگر مدرسین خود را معلم خطاب نمی کنیم.اینجا همه به مدرسین می گویند استاد ! جالب است.اینجا دیگر دانش آموز نبودم.به من می گفتند دانشجو ! کمی مضحک به نظرم می رسید.طی یکی دو ماه دیگر بزرگ شده بودم و انتظار رفتاری بزرگانه از من داشتند که منِ ۱۸ ساله که هیچ، آن منِ ۸۰ ساله نیز شاید نداشته باشد! به در و دیوار آن سالن بزرگ نگاه می کردم.به آن شلوغی زیاد.به آن دو دختری که روی نرده ی طبقه ی دوم، سالن همکف را دید می زدند و در دل می گفتم این منصفانه نیست! نه! این اصلا منصفانه نبود که من در کلاسی بنشینم که هم کلاسی هایم از من بزرگتر بودند و همه از شهر های اطراف آمده بودند.اگر با آن قسمت پیش دبستانی حساب کنیم، ۱۳ سال با نظام معلم، دانش آموز، سلطه،همشهری، هم جنس، سخت گیری زیاد، جریمه ی تاخیری و چه و چه بزرگ شده بودم و این جهش تغییر مقطع، برایم مانند پرت شدن از ساختمانی ۴ طبقه بود! دختری به من نزدیک شد.از من سوال کرد کلاس ۲۰۷ کجاست.نمی دانستم.گفتم نمی دانم و باید بگردد تا پیدا کند به جای اینکه از این و آن بپرسد.اینجا هیچ کس جواب آدم را درست و حسابی نمی دهد. اینجا دیگر کیفمان را نمی گشتند یا بازدید بدنی نمی شدیم تا گوشی هایمان را بگیرند.اینجا می توانیم بدون اجازه از استاد کلاس را ترک کنیم و دیگر بر نگردیم.اینجا دیگر معاونی نبود تا ما را خفت کند.اما دیگر پیچاندن کلاسی که برایم جذاب نبود، از مخ و مخچه ام پریده بود. برای خودم یک چای داغ گرفته و با این دست آن دست کردن لیوان یک بار مصرف چای، خود را مشغول کرده بودم.آن خانم حراست که هنوز فامیلی اش را نمی دانم صندلی ای برداشت و کنارم نشست.راستش را بخواهید کمی ترسیدم.هرچند بی دلیل بود این ترس ناگهانی! سر صحبت را با این سوال که " ورودی چند هستم و چه رشته ای قبول شدم؟" ، باز کرد.خانم مهربانی بود.به قول یکی از بچه های ترم آخر عمران، کاری به کار کسی ندارد.راست می گفت.زیادی زعفرانی و شاد و شنگول بود.تبریکات وافرش به مناسبت ورودم به این دانشگاه و رشته می توانست این موضوع را ثابت کند.زیاد حرف می زد و من به دلیل مشغولیت های ذهنم نمی توانستم کمی تا قسمتی از حرف هایش را گوش بدهم و در افکار جنگل وار خود غرق بودم! گله ای نبود...نیست! مطمئنا اصلا دلم نمی خواست به دوران قبل، یعنی مدرسه و محیط نفرت انگیزش برگردم.پس راهی جز ادامه ندارم! سال های سال سر کلاس هاس انشا، از ما خواسته شده تا ویژگی های یک دوست خوب را انشا کنیم.همه ی ما به صورت مکرر، چند ویژگی خاص معلم پسند را نوشته و نمره ی خود را می گرفتیم.علاوه بر این، از طرف والدین هم همیشه نصایح مختلفی در مورد یافتن دوستانی که باب باشند و ناباب نباشند، به مغز هایمان پتک می شد.اما هیچ تاثیری نداشت.دوستان ما خودشان می آمدند و می رفتند! نه تنها این قضیه برای نسل ما صادق است، بلکه پدران و مادرانی که به قول خودشان چندین دست بلوز و شلوار و لباس های دیگری پاره کرده اند نیز کمتر نقشی در انتخاب دوست مفروض داشته اند. * * * * صبح، در حالیکه آفتاب تلاش مضاعف داشت تا چشمان خواب آلوده ام را باز کند، صدای زنگ شخصی که کابوس روز ها و شب های عده ی مدیدی است، جفت چشمانم را باز می کند و این شخص، کسی نیست به غیر از "افسانه"! بله...افسانه از آن مدل دوستان مادرم است که با نصایح پدر بزرگ و مادر بزرگم اختلافات فراوانی داشت! شخصی عجیب و حیرت برانگیز و تا حدودی ترسناک...از آن مدل آدم هایی که هزاران هزار حرف برای گفتن دارد.از در و دیوار تا من و شما و بچه ی دختر خاله ی همسایه... .همیشه دوست داشتم بدانم در مغز اینجور افراد چه سیگنال هایی رد و بدل می شود. احساس صمیمیتی که نامبرده، که من از قدیم او را "خاله افسانه" صدا می کردم، دارد، به گونه ای است که گویی به سن نوح، با هم ، هم خانه بوده ایم.این در حالی است که تعداد روز های ملاقاتمان شاید کمتر از تعداد انگشتان دست و پا باشد و تا به امروز، بوسیله ی دستگاهی که نامش تلفن است، رابطه ی صمیمیمان را با او حفظ کرده ایم! با این اوصاف، همیشه از دیالوگ های خاله جان متعجب و متحیر می شوم و جدا از اعصاب خورد کنی هایی که برایم دارد، این شخصیت پر توان را تحسین می کنم.توانایی های از جمله تکرار بیش از n مرتبه ، در مورد موضوعی پیش و پا افتاده همچون کشی یا نخی بودن بند کفش فرزندان دلبندش! یا رنگ موی خانمی که دو کوچه آن طرف تر از خانه ی ایشان ساکن است! صحبت های او آنقدر استمرار دارد که هنگامی که او تماس می گیرد، اگر 15 دقیقه هم گوشی را در جیب گذاری و به کار هایت برسی، نه تنها اتفاق خاصی نمی افتد، بلکه خاله جان از این همه سکوت و دقت تو به حرف هایش لذت می برد و اشتیاقش برای کنفرانس دو نفره چندین و چند برابر می شود! هر گونه تفکری در باره ی او قطعیتی ندارد.چنانچه ما فکر کردیم که اگر تماس های او را reject کنیم، بالاخره دست از سر کچلمان بر می دارد.ولی سخت در اشتباه بودیم.با آزمایش این کار دردسر خود را بیشتر کردیم.چون تمام حرف های دوران reject انباشته شد و ... این یک شوخی کثیف بود! فقط یک جمله... افسانه، وصف نا پذیر است! * * * * هر آنکس که در اطراف توست ، توانایی آموزش دارد. این جمله ای بود که سبیکه به مطهره گفته بود و مطهره به من.هر وقت احساس می کردم شخصی غیر قابل تحمل است، یاد این جمله ی سبیکه می افتادم و لبخندی از سر شکیبایی بر لبانم نقش می بست و اینگونه بود که تحمل هرکس برایم سهل می شد. هنوز که هنوز است دوستان ما می آیند و می روند و هنوز که هنوز است ما به نصایح پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ گوش نمی دهیم و این یک دلیل بیشتر ندارد...ما برای زندگی به افسانه ها نیازمندیم! دبیرستان که بودم، کنار مدرسه مان کوچه ای داشت که انتهایش از پشت مدرسه می گذشت.کوچه ای نه چندان باریک با تعداد قابل توجهی تپه و چاله که بعید می دانم روزی کمتر از 100مرتبه دستخوش فحاشی عابران زمین خورده نشده باشد.هر روز و هر روز به تعداد تپه های شنی و ماسه ای که برای ساختن ساختمان های 24 واحدی 35 متری، به جای خانه های ویلایی بزرگ حیاط دار اضافه میشد.نمی دانم چطور هر روز، ساختمانی قد می کشید و اجازه نمی داد تا خورشید با عابرین کوچه تیله بازی کند.
من و دوستانم تیله بازان ثابت آن کوچه بودیم.زمانی که مدرسه تعطیل می شد و راه خانه را درپیش می گرفتیم، همیشه از آن کوچه عبور می کردیم.بعد از عبور از پیچ اول، اسمال آقا را می دیدیم که به همراه برادرش سوپر مارکتی داشتند و همچنان با پسر های 7،8 ساله ی مدرسه ابتدایی دهخدا که هر وقت تعطیل می شدند، به دور از چشم پدر و مادر، چیپس و لواشک می خریدند و می خوردند، سر و کله می زدند و اگر حواسشان به ما بود، سلام علیک گرمی می کردند تا از سلام کردن به تیله بازان حرفه ای بی نصیب نمانده باشند! یادم می آید یکی از پنجره های نماز خانه ی مدرسه به روی مغازه ی اسمال آقا باز می شد و خلاف سنگینمان این بود که پنجره را گشوده، به قید قرعه روی یکی از صندلی ها بایستیم و اسمال آقا را صدا بزنیم تا به صورت دنگی دونگی برایمان چیپس و ماست موسیر و کولا بیاورد.وای که اگر مدیر و معاونانمان می فهمیدند، چه بلایی سرمان می آوردند!
در اواسط کوچه، 3،4 خانه بود که همیشه ی خدا از دست تیله بازان حرفه ای در امان نبودند.هر روز به هر بهانه ای زنگ یکی از این 3،4 خانه را با دست نازنین فشار داده و در می رفتیم! (احتمالا نفرین صاحبان خانه امروز بر ما اثر کرده است!) این در رفتنمان مصادف می شد با گذر از پیچ دوم و دیدن چهره ای تکیده و مهربان.او عباس آقا بود که دم در خانه اش میز کوچکی گذاشته بود و سیگار و کبریت و گاهی هم شکلات آیدین می فروخت.همیشه یک کلاه بافتنی بر سر داشت و در جواب سلام تیله بازان حرفه ای می گفت:"سلاااام خانم".ما چند نفر بودیم و او به جای "سلام خانما" ، می گفت:"سلام خانم" و هر یک از ما این یک "خانم" را به خودش می گرفت.عباس آقا گربه ای داشت که اسمش "میو" بود.یک گربه ی دست آموز واقعی! گاهی اوقات هم این مرد تکیده ی ما حوصله نداشت تا جواب سلام ما را بدهد.وقتی جوابی نمی داد، به صورتش دقت می کردم.انگار چین و چروک های صورتش عمیق تر میشد و از چیزی غمگین بود که... نمی دانم.شاید با زنش دعوایش شده بود.اما این بی جوابی هیچ یک از ما را ناراحت نمی کرد.گاهی اوقات عباس آقا کت و شلوار سمباده کشیده ی رنگ و رو رفته اش را می پوشید و سحر هر دفعه، بی اختیار می پرسید:"جریان چیه عباس آقا؟...خوش تیپ کردی؟!...می خوای بری خاستگاری؟" و تنها لبخندی یه وری تحویلمان می داد و ما می زدیم زیر خنده.اما این لبخند های یه ور دوام زیادی نیاورد.مجید، پسر کوچک عباس آقا به علت بیماری از دنیا رفت...و دیگر نه از آن کت و شلوار خبری بود و نه آن لبخند هایش.انگار با مردن مجید، "میو" هم از آنجا رفته بود.ریش سفید عباس آقا بلند شده بود و انگار قصد زدن آن را نداشت و ما تیله بازان نیز گله ای نمی کردیم!
کوچه را دوست داشتیم...حتی آقا پازوکی کچل را که سلمانی داشت و وقتی تعطیل می کرد، با موتور فکستنی اش که هر لحظه ترس اینکه نتواند وزن کچول ما را تحمل کند، ولوله ای در دلمان آغاز می کرد، راه خانه را می گرفت.
آخر کوچه هم سربالایی عظیمی داشت که به قول بچه ها دیگر به هن هن می افتادیم.همان سر بالایی کافی بود تا دیگر لزومی نداشته باشد تا قله های دماوند و سهند و سبلان را فتح کنیم.در آخر سر بالایی هم مکثی می کردیم تا پرچم ایران را نصب کنیم، به اطراف دیدی بزنیم و باز هم راه تکراری خانه...
خواستم این ها را بنویسم تا یادم نرود...یادم نرود اسمال آقا چقدر مهربان بود که برایمان چیپس می آورد...یادم نرود نفرین صاحب آن 3،4 خانه را...یادم نرود عباس آقا و مجیدش را...یادم نرود کوچه غزل را... .
| Design By : Pichak |

